
امروز بعد از دو روز برف و باران، تهران آفتاب ملایمی داشت. صبحی برای خرید بیرون رفتم. خیابانها پر رفت و آمد بود و شلوغ. قبل از رسیدن خانواده، وقتی منتظر بودم موتور اتومبیل گرم شود و رادیو را باز کرده بودم، دیدم صدای شعار از محل نماز جمعه تهران می آید: درود بر خاتمی. این بار تعجب نکردم که چگونه سیاست گزاران اجازه داده اند شعار درود بر خاتمی در نماز جمعه گفته شود چون می دانستم دارند به یک آقای خاتمی دیگری که نماز جمعه می خواند درود می فرستند. همسرم رسید و راه افتادیم. در بین راه می شنیدم که خطیب جمعه دارد اروپا و آمریکا را مورد انتقاد تند قرارمی دهد و به خاطر این که در آمریکا تلفن مردم شنود می شود از پایمال شدن حقوق مردم اروپا و آمریکا ناراحت بود. بعد هم به مسئله ی هسته ای رسید و به دنیا اعلام کرد که مردم ایران از تحریم نمی ترسند. از دیشب که اخبار مذاکرات اتمی را در رسانه ها می خواندم و می شنیدم که روند گفتگوهای قبلی به شبه رویاروئی دیپلماتیک نزدیک می شود مثل خیلی های دیگر، نگران بودم. هنر سیاست خارجی جلب همکاری دنیا به خاطر منافع ملی کشور است نه رویارویی با آنان. خدا کند که عاقبت این مسئله به ضرر ملت ایران و هزینه در آمد های نفت ایران منجر نشود. کاش می شد به خطیب جمعه گفت وظیفه مسئولان این نیست که بگویند مردم از تحریم نمی ترسند، بلکه وظیفه دلسوزان این است که از دولتمردان بخواهند کاری کنند که با حفظ کرامت مردم ایران تحریم انجام نشود و مردمی که بیش از یک سال است نفت خود را در حدود پنجاه دلار می فروشند، به جای آنکه اثرات انرا کنارسفره خود ببینند، شاهد هزینه ی تحریم های اقتصادی نباشند. که اگر چنین شود دود آن به چشم مردم و به خصوص محرومترین آنها می رود. شعار دادن کار سهلی است اما حل عاقلانه و متناسب با منافع و کرامت مردم کار دشواری است. هیچ کشوری از تحریم استقبال نمی کند.
در حاليكه اتحاديهى اروپا امروز پنجشنبه ۲۴ نوامبر ايران ايران را بدليل نقض شديد حقوق بشر مورد سرزنش قرار داد، شهروندان ايتاليايى اكبر گنجى، خبرنگار در بند را كه ماههاست در زندانهاى جمهورى اسلامى ايران تحت فشار و تضييقات روحى و جسمى قرار دارد، به عنوان شهروند افتخارى خود برگزيدهاند.
طوطی نقل و شكر بوديم ما
مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
فقيه آزاده، ظلم ستيز، شجاع و پشتيبان مظلومان
حضرت آيت الله العظمی منتظري
نامه محبت آميز مورخ ٢٥/٤/٨٤ حضرتعالی، خونی گرم در رگهای بیخون من جاری كرد. از سالها پيش شما برای من نماد شجاعت و ايستادگی در برابر خودكامگان بوديد و هميشه دوست داشتم در مكتب شما شجاعت بياموزم.
پس از اعدام گسترده زندانيان در تابستان ١٣٦٧ و سكوت همگان در برابر آن جنايت ضدبشری، فقط و فقط شما در برابر آن ايستادند؛ غافل از آنكه هر كس در مقابل جنايت سكوت نمايد، به همان ميزان در آن مشاركت دارد. پس از آن هم با آن كه حضرتعالی را در بيتتان زندانی كردند، از تمامی زندانيان سياسی، فارق از عقايد متفاوتشان، دفاع كرديد و حامی جدی خانواده آنها بوديد و هستيد. شجاعت و مردانگی شما تا حدی است كه حتی مخالفان جدی شما نيز بارها بدان اعتراف كردهاند.
حضرتعالی با آن كه از نويسندگان جدی قانون اساسی و يكی از تئوريسينهای نظريه ولايت فقيه بوديد، خيلی زود به اين مساله پی برديد كه معضل اصلی ناشی از همين تئوری است. آن نظريه وقتی از عالم انتزاع به زمين واقعيت پای مینهد و لباس عينيت به تن میكند، چهره غيرانسانی خود را عيان میسازد. شما سعی كرديد تا ولايت فقيه را به "نظارت فقيه" فرو كاهيد تا شايد گره از كار فروبسته جمهوری اسلامی بگشاييد؛ اما مشكل ايران با زوال انديشه و لايت فقيه و رفتن مصداقش حل خواهد شد.
من و دوست عزيزم سعيد حجاريان، نظام سلطانی را اصلیترين مساله عرصه سياسی ايران میدانيم. آقای حجاريان پيش از دوم خرداد ٧٦، مقالهای بلند در ماهنامه اطلاعات سياسی - اقتصادی درباره نظام سلطانی و راههای گذار از آن به نظامی دموكراتيك منتشر كرد. حجاريان میخواهد قدرت سلطان را كاهش دهد و او را به ملكه انگليس تبديل نمايد. اما من میگويم ما به شاه و ملكه نياز نداريم. محل نزاع، مشروطهخواهی و جمهوریخواهی است. به گمان من نافرمانی مدنی مهمترين تاكتيك برای گذار از سلطانيسم به دموكراسی است. سعيد حجاريان، نافرمانی مدنی را "فشار از پايين" نام نهاده است. او میخواهد از طريق فشار از پايين، از قدرت سلطان (رهبر) بكاهد.
"عدم همكاری" با حاكم شخصی، تاكتيك ديگری است كه بر آن تاكيد كردهام. در اينجا هم با حجاريان در يك جبهه قرار داريم. فردای روزی كه آقای عبدالله نوری را در زندان اوين حبس كردند، در دفتر صبح امروز با حضور مرحوم دكتر نوری جلسهای داشتيم در اين باره كه "چه بايد كرد؟". قرار شد دكتر نوری به آقای نوری بگويد با استعفا از مجمع تشخيص مصلحت نظام، حكم رهبری را پس دهد چرا كه فردی كه به تبليغ عليه نظام محكوم شده است، صلاحيت تشخيص مصلحت نظام را ندارد.
اين، همان تاكتيك عدم همكاری با حاكم خودكامه است. آقای كروبی پس از انتخابات رياست جمهوری اخير، با استفاده از همين تاكتيك از مشاورت رهبری و عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام استعفا كرد. تمامی احكام سلطان فاقد مشروعيت (اعتبار) است و برای گذار به دموكراسی بايد عدم همكاری با خودكامه را برگزيد.
در خصوص آقای خاتمی هم روشن است كه پس از ١٢ مرداد، آقای خامنهای وی را به عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام، شورای عالی انقلاب فرهنگی و مشاور رهبری منصوب خواهد كرد. آقای خاتمی، شجاعت آقای كروبی را ندارد، لذا با پذيرش حكم، درجلسات شركت خواهد نمود. اما پس از مدتی رفته رفته، شركت خود را در آن جلسات به صفر خواهد رساند؛ يعنی همان كاری كه مهندس موسوی و آقای موسوی خوئينیها كردند؛ اما عدم همكاری شفاف چيز ديگری است.
آيا آقای خاتمی نمیداند كه آقای خامنهای چگونه از وی برای برگزاری انتخابات نامشروع مجلس هفتم و رياست جمهوری به منظور يكپارچه كردن حاكميت استفاده و او را مجبور كرد تا هر دو انتخابات را سالم و دموكراتيك بخواند؟ آقای خاتمی دموكراسی و انتخابات آزاد و منصفانه را به خوبی میشناسد. با اين همه حكومت مادام العمر آقای خامنهای را دموكراسی میخواند و رهبر را الگوی جوانان معرفی مینمايد.
به گمان من نخبگان ما امروز بيش از هر زمان ديگری با فرهنگ دموكراتيك آشنا هستند. پيشگامان دموكراسی و آنان كه فرايند دموكراسی را در جوامع غيردموكراتيك پيش بردهاند، به هيچ وجه تا حد نخبگان ما فيلسوف و تئوريسين نبودهاند. مشكل اصلی ما "فقدان دانش دموكراتيك" نيست، بلكه عدم آمادگی برای پرداخت هزينه است. دموكراسی به مردان عمل، زنان شجاع و جوانان ايستا نياز دارد. راهگشای آزادی و حقوق بشر، ايثار و از خودگذشتگی است، نه صرفا آشنايی با فرهنگ مدرن. بايد مدرنيته و نظام اجتماعی مدرن را شناخت، و بين نظر و عمل، پيوند برقرار كرد تا دموكراسی برپا گردد.
حضرتعالی به خوبی میدانيد كه چرا حجاريان ترور و ويلچرنشين و گنجی زندانی و مرغ مرگ انديش شد؟ چرا محسن كديور ١٨ ماه و عبدالله نوری سه سال زندانی شدند؟ محسن كديور سالهاست كه مشغول نشان دادن سست و بیدليل بودن نظريه ولايت فقيه است و آقای نوری در مقابل شخص ولی فقيه ايستاد. در واقع آقای خامنهای چنان همه جا را پر كرده است كه هر كجا پا گذاشته شود، به حريم او تجاوز شده و هر كجا دستی رها شود، با او برخورد خواهد كرد.
حضرت آيت الله!
حضرتعالی به خوبی به اين امر وقوف داريد كه عالم سياست با عالم شعر و شاعری تفاوت دارد. ابهام و ايهام، ذاتی شعر و شاعری است، اما شفافيت و صراحت، ذاتی عرصه سياست دموكراتيك است. از اين رو، آقای خمينی به صراحت تمام میگفت: "شاه بايد برود" اينك هم به صراحت و روشنی تمام بايد گفت: "آقای خامنهای بايد برود" چرا؟ برای اين كه بنا بر نظريه آقای خمينی، آقای خامنهای اينك از رهبری، خود به خود ، عزل شده است. آقای خمينی میگويد: "هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر برخلاف وظايف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است." (آيت الله خمينی، صحيفه نور، جلد ٤، ص ١٩٠)
طی سالهای گذشته، بارها آقای خامنهای از سوی افراد مختلف استيضاح شده است، اما نه تنها به پرسشهای پرسش كنندگان پاسخ نگفته است، بلكه پرسش كنندگان را به شدت سركوب كرده است. مطابق انديشه آقای خمينی، آقای خامنهای ديگر زمامدار جمهوری اسلامی ايران نيست و از اين سمت عزل شده است.
فقيه عاليقدر!
به خاطر اين عقيده تاكنون بيش از ٢٠٠٠ روز حبس را در دوره رهبری آقای خامنهای تحمل كردهام. اما اينك بخش رسانهای قتلهای زنجيره ای،از پروژه مرگ گنجی سخن میگويد، يعنی آنها به دنبال مرگ من هستند. يكشنبه شب ٢٦/٤/٨٤ ، سعيد مرتضوی به ديدن من آمد، میگفت مرگ تو صددرصد به نفع جمهوری اسلامی ايران است، ولی اگر تو بميری و بيگانگان جوسازی كند، پنجاه درصد برای نظام مضر است. ما تو را به بيمارستان آورديم تا اين ميزان را كاهش دهيم. مرگ در بيمارستان، طبيعی است. گفت اگر اينها را بيان كنی من آن را تكذيب میكنم. از سوی ديگر مرتضوی به يكی از وزرا گفته است همسر گنجی با فحاشی او را مجبور به اعتصاب غذا كرده است. در مصاحبهای در روز دوشنبه ٢٧/٤/٨٤ مدعی شده: "دوستانی كه در رسانهها به ايشان توصيه میكنند كه دست از اعتصاب غذا بردارد، همين افراد حسب اطلاعات واصله، مشوق اصلی او در اقدامات غيرمتعارف هستند". حضرتعالی، دكتر سروش، آقای حجاريان، آقای كديور و ديگر دوستان از طريق رسانهها به من توصيه كردهاند كه اعتصاب غذا را بشكنم، اما دادستان تهران مدعی است اين عزيزان مرا ترغيب به اعتصاب غذا میكنند.
مساله مشخص است: آقايان میخواهند مرا بكشند و آن را به گردن همسر و دوستانم بيندازند. اما بايد بدانند كه گنجی، زهرا كاظمی نيست. اگر گنجی به هر طريق بميرد قاتل او آقای خامنهای است. آقای خامنهای با فعال كردن سعيد مرتضوی و بخش رسانهای قتلهای زنجيرهای، ممكن است بتواند از شر گنجی خلاص شود، اما نمیتواند از مسئوليت قتل او گريبانش را رها سازد. اگر گنجی كشته شود، مرگ او، مرگ آزادی، دموكراسی و حقوق بشر نيست. مرگ گنجی ممكن است آبی در كوير باشد و بذرهای آزادی را سيراب نمايد.
اكبر گنجي
جمعه ٣١/٤/٨٤
چهل و دومين روز اعتصاب غذا
معصومه شفیعی همسر اکبرگنجی با انتشار نامه ای پرده از برخی از رفتار های غیرقانونی که درمدت 52 روز بی خبری در قبال گنجی انجام شده بود برداشت.
به گزارش سایت امروز متن کامل این نامه در ادامه می آید:
به نام خدا
ايام، ايام سوگواري اسوه عدالت و تقوي، ياور يتيمان، غمخوار بي پناهنان و احياگر حقوق پايمال شده مظلومان، حضرت علي(ع) است. به سوگ كسي نشستهايم كه يكي از دغدغههايش در واپسين دم حيات، بي عدالتي در حق قاتلش بود: "او به من يك ضربت زد، شما نيز به او يك ضربت بزنيد." از روح بزرگش استمداد ميكنيم و در برابر حقانيت و ابهت نظر و عملش سر تعظيم فرود ميآوريم.
دوستان، سروران! بنا نداشتم در اين ساعات ملكوتي، مزاحم اوقاتتان شوم و با سخنان ملال انگيزم، باري هر چند خُرد بر دوشتان بگذارم، اما چه كنم؟ وقتي كارد به استخوان ميرسد، وقتي بعض در گلو ميشكند و تو نميخواهي فرزندت، شريك اين سيل اشك باشد، وقتي همه درها را بسته ميبيني، وقتي هر چه بيشتر تلاش ميكني كمتر نتيجه ميگيري، وقتي شاهد ذره ذره آب شدن و از دست رفتن عزيزت و شريك همه هستيات هستي و جز او چيزي براي از دست دادن نداري، وقتي سخن حقات را همه تأييد ميكنند ولي ياراي ياريت را ندارند، وقتي كه لحظه لحظة زندگيت، خوابت، خوراكت از نگراني و اضطراب پُر ميشود، وقتي كه خود را در انتهاي خط ميبيني، آنگاه مثل من ميشوي و مثل من تصميم ميگيري.
اميد داشتم كه در ليالي قدر، آقاي گنجي را روانه منزل كنند تا دل خانوادهاش شاد شود، مخصوصاً دل مادر پرپر، بيمار و غمگينش، ولي اين كار را نكردند. اميد داشتم كه بعد از 52 روز كه او را ملاقات ميكنم، دلشاد شوم، نيرو بگيرم و دست پر به منزل برگردم و با لبي خندان كل ملاقات را براي بچهها تعريف كنم تا آنها نيز در شاديم شريك شوند، ولي نشد.
دوستان! واقعيت اين است كه روز دوشنبه 25/4/84 بعد از 52 روز بي خبري محض، به همراه مادر آقاي گنجي و وكيل ايشان – آقاي دكتر مولايي- به ملاقات رفتم. وقتي گنجي را ديديم در نگاه اول او را نشناخيتم؛ بسيار نحيف و تكيده شده، با موها و ريشي ژوليده و بلند.
همه گريه ميكرديم او نيز ما را همراهي ميكرد. چيزهايي كه او براي ما تعريف كرد دلمان را ريش و آه همه ما مخصوصا مادر ايشان را دو چندان كرد. آقاي گنجي اينگونه تعريف كرد كه:
دو سه روز بعد از آخرين ملاقات ما- چهارم شهريور- در بيمارستان ميلاد، تيم ويژه عملياتي دستگاه قضايي كاغذ و خودكار براي گنجي مي آورند و از او مي خواهند كه كتباً مانيفست جمهوريخواهي و پاسخ نامه آيت ا... منتظري و آقاي دكتر سروش را پس بگيرد؛ او قبول نميكند؛ در مرحله بعد از او ميخواهند دو نامه مذكور را پس بگيرد، او باز هم قبول نميكند؛ در مرحله آخر به او ميگويند كتباً تعهد بده اگر بيرون رفتي،هيچ حرفي نزني و هيچ مصاحبه اي نكني؛ گنجي باز هم زير بار نميرود. سپس آنها در محل بيمارستان ميلاد در قرنطينه طبقه 12، چند نفري بر سر گنجي ميريزند و طي يك روز او را سه بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار ميدهند به طوري كه غرق خون ميشود و دستش جراحت عميقي بر ميدارد؛ سرش را به شدت به تخت ميكوبند و در حالي كه الفاظي بسيار ركيك و زننده به كار ميبردند، ميگفتند: كسي كه چنين است، "خودش بايد برود" ما با او فلان و بهمان ميكنيم. ماجرا به همين جا ختم نميشود، پس از چند روز سرپرست آن تيم عملياتي، كه "سماواتي" ناميده ميشود به آقاي گنجي ميگويد ميخواهيم تو را مرخص كنيم، سپس همان افرادي كه ضرب و شتم گنجي را به عهده داشتند، براي ترخيص او ميآيند. گنجي اعتراض ميكند، سماواتي ميگويد: "اينها ميخواهند از تو دلجويي و عذرخواهي كنند" لذا گنجي را از بيمارستان سوار ماشين ميكنند به بزرگراه چمران كه ميرسند يكي از ماموران از صندلي جلو به عقب ميآيد و روي پاهاي گنجي مينشيند به او چشم بند ميزنند و در حالي كه فحاشي ميكردند دستهاي او را به صورت قپاني از پشت دستبند ميزنند. دستبند قپاني زدن باعث آسيب ديدگي شديد كتف چپ آقاي گنجي مي شود. با وجود در رفتگي و درد شديد كتف او را به درمانگاه نميبرند، بلكه به بند انفرادي 2 الف ميبرند، به او دارو هم نميدهند، دريغ از يك قرص؛ مسئول بهداري را به بند 2 الف مي آورند تا چند جلسه كتف او را فيزيوتراپي كند.
عزيزان! فرصت ملاقات محدود و بيشتر به گريه و زاري گذشت. من نميدانم چگونه با او رفتار كردهاند كه وزنش به 51 كيلوگرم و فشار خونش به 5/7 روي 5 رسيده است.
حال و روز گنجي بسيار بدتر از زماني است كه در بيمارستان ميلاد بود. در آخرين ملاقاتي كه در چهارم شهريور با او در بيمارستان داشتيم نسبتاً رو به راه شده بود و با تغديه، بسياري از مشكلاتي در حال حل شدن بود. زندان، موظف به تغذيه و دارو_ درمان زنداني است چرا مدتهاست در زندان انفرادي به او غذا نميدهند و هيچ ملاقاتي ندارد؟ چرا از دادن داروهايش به او خودداري ميكنند؟ مگر مسئولين زندان موظف به رعايت حقوق انساني زنداني نيستند؟
دوستان! ميدانم كه شما نيز مثل من كاري از دستتان برنميآيد فقط ميخواهم از ظلمي كه بر ما ميرود، مطلع باشيد. مسبب و مسئول اصلي اين وضعيت، كساني هستند كه طرف اصلي انتقادات گنجي بودند و هستند.
برايش دعا كنيد و از روح بزرگ پرچمدار عدالت، علي (ع) گشايش و فرجي بجوييد.
با تقديم احترام
معصومه شفيعي
4/آبان/84
چقدر تلخ است پس از ديدار با شخص سخنگو اينگونه مواضع تكرار ميشود
تهران- خبرگزاري كار ايران
روزبه ميرابراهيمي از چهار متهم وبلاگنويسي كه پرونده آنها مفتوح است، در پاسخ به اظهارات جمال كريميراد؛ سخنگوي قوه قضائيه و وزير دادگستري مبني بر اينكه اين "(اين) وبلاگنويسان كه در صدا و سيما چهرهشان مطرح شد خودشان خواستند كه بيايند و بگويند اتهاماتشان چيست" توضيحاتي را طي نمابري به دفتر اين خبرگزاري ارسال كرد.
به گزارش "ايلنا"، در قسمتي از اين توضيحات آمده است: سكوت، گاهي اوقات آفاتي را در پي دارد كه اگر شكسته نشود، به قلب واقعيات منجر و شايد هم انحرافي را حادث شود كه آگاهانه يا ناآگاهانه باشد. جناب آقاي كريميراد؛ سخنگوي قوه قضائيه و وزير دادگستري دولت جمهوري اسلامي در اظهاراتي كه در زمان بازديد از خبرگزاري ايسنا انجام دادند و در روزنامههاي روز يكشنبه يك آبان منعكس گرديده، باز هم گوش چشمي به پرونده موسوم به وبلاگنويسان داشتند و در پاسخ به سوال خبرنگار اين خبرگزاري در مورد تفاوت برخورد با پروندهها و چرايي اعلام اتهام و اسامي پرونده وبلاگنويسان از تلويزيون فرمودند «وبلاگنويساني كه در صداوسيما چهرهشان مطرح شد خودشان خواستند كه بيايند و بگويند اتهاماتشان چيست»، شرق يك آبان 84.
اين توضيحات ميافزايد: به توصيه برخي از مقامات اينجانب مدتهاست سكوت اختيار كردم و در انتظار هستم تا دادگاه در مورد من و اتهامات مطروحه تصميم مقتضي را اتخاذ نمايد و سخت اميدوارم دادگاهي عادلانه و منصفانه را شاهد باشم تا نه حقي از كسي ضايع شود و نه اميدي نااميد گردد و البته حقايقي گفته شود كه تابحال ناگفته مانده است.
در طول يكسالي كه از آن ماجراي تلخ گذشته است بنده به همراه ديگر دوستان در ديدار با مقامات مختلف قضايي شرح آنچه بر ما گذشته بود را بيان كردم و سكان را به دلسوزان ديگري سپردم تا آنان اين كشتي را به سرمنزلي برسانند كه شايسته است.
همه آناني كه با حسن نيت سخنان ما را شنيدند ميدانند كه چرا آن چهار نفر (كه من يكي از آنان هستم) در مقابل دوربينهاي تلويزيون حاضر شديم و آن سخنان را بر زبان رانديم. حتماً همه آن خبرنگاران حاضر در جلسه به اصطلاح خبري آن روز در دادسراي تهران ميدانند كه آن چهار متهم از كدام در خارج شدند و ناگهان با دوربينهاي تلويزيون روبرو گشتند و حتماً بسياري ديگر هم ميدانند كه سه تن از آن چهار متهم از چه ساعتي از صبح در آن مكان حاضر بودند، چقدر تلخ است كه پس از گذشت اين مدت و ديدارهاي فراواني كه در مورد اين پرونده انجام شد و ديدار مجزايي كه با شخص سخنگو داشتيم اينگونه مواضع و شرح واقعه را تكرار و تكرار كرديم.
در انتهاي اين توضيحات اينگونه ادعا شده است: يك بار ديگر لازم ميدانم تكرار كنم حضور در مقابل دوربينهاي تلويزيوني و نوشتن ندامتنامهها هيچ كدام به اختيار نبوده و اگر لازم باشد همانگونه كه براي محارم نظام شرح واقعه روايت شد، براي افكار عمومي هم با جزئيات روايت خواهم كرد.
وقتی حرکتی در جامعه از 22 میلیون رای به 1 میلیون رای برسد مشخص می شود شکست خورده و مرده است و برای زنده شدنش باید حضرت مسیح(ع) بیاید، اما این مرده ها از آن جا که گیر حضرت مسیح(ع) هم نمی افتند زنده نمی شوند. جریان اصلاح طلبی در ایران مرده، اگر اعضای آن بخواهند فعالیت کنند باید به مردم نشان دهند که افکار گذشته را ندارند و راه جدیدی در پیش گرفته اند. ... اسدالله بادامچیان
حضور محترم جناب آقای اسدالله بادامچیان!
مصاحبه دلنشین و جذاب شما را در مورد اصلاح طلبی و حضرت مسیح و ادامه شرایط ایران و آنچه در ایران اتفاق خواهد افتاد، خواندم و در شگفت شدم. این شگفتی از آن رو نبود که انتظار حرف نامعقول ازشما ندارم و نداشتم، نه، هنوز مرتکب چنین خبطی نشده ام، شگفتی من به این دلیل بود و هست که چطور آدمی که در کوران تغییرات اجتماعی زندگی کرده و بالا و پائین سیاست ایران را دیده چنین حرفی می زند؟
کسی که از مسیر دهه چهل و حزب ملل اسلامی عبور کرده و به یاس و سرخوردگی شرایط بعد از پانزدهم خرداد 1342 رسیده و از آن عبور کرده، چطور چنین نظری می دهد؟ کسی که در زندان رژیم گذشته تجربه تنهایی و بی پناهی را تا آنجا داشته که با ابراز ندامت آزاد شده و بعد از مدتی کوتاه شاهد تغییرات بنیادین سیاسی رژیم ظاهرا مقتدر گذشته شده، چگونه چنین نظری می دهد؟ کسی که بعد از انقلاب توسط رهبری و بزرگان قوم کنار گذاشته شده و به عنوان جناح بی عرضه ای که قدرت اداره یک نانوایی را هم ندارند شناخته شده، و مدتی بعد مسوولیتی بیشتر از اداره یک نانوایی داشته است، چگونه چنین نظری ارائه می دهد؟ کسی که سالها شاهد تمرکز قدرت در دست هاشمی رفسنجانی بوده و بعدها شاهد این بوده است که هاشمی رفسنجانی در انتخابات شهرتهران هم نتوانست در فهرست بیست نفر اول قرار بگیرد، چگونه چنین نظری می دهد؟ چطور کسی که 24 میلیون رای خاتمی را دیده و بعد شاهد تغییر رویکرد اجتماعی بوده و روی کارآمدن احمدی نژاد را در پس دولت اصلاحات دیده، چگونه می تواند از مرگ یک شیوه فکری حرف بزند؟ چطور وقتی 6 میلیون رای آقای ناطق نوری در انتخابات خرداد 76 می تواند با معجزات مسیح آسای بداخلاق های انتخاباتی به رای 17 میلیونی تبدیل شود، چرا رای 10 میلیونی هاشمی نمی تواند در انتخابات بعدی تبدیل به رای 25 میلیونی شود؟ یا چرا رای 4 میلیونی معین در مرحله اول انتخابات، نمی تواند به رای سی میلیونی اصلاح طلبان در انتخابات 1388 تبدیل شود؟ چرا؟ آیا شما جامعه ایران را نمی شناسید یا چنان غرق در تاریخ دو ماهه اخیر هستید که تاریخ سی سال گذشته را بکلی از یاد برده اید؟
آقای بادامچیان!
آنها که شنیده بودند به آنها که نشنیده بودند گفتند که در دوران مرحوم مصدق اصطلاحی رایج بوده است که می گفتند« ول کن بابا، اسدالله!» لابد این اصطلاح را شما هم شنیده اید. اما مطمئنم بسیاری از کسانی که امروز به گذشته ایران فکر می کنند این اصطلاح را نشنیده اند، اما دلیل نمی شود که این اصطلاح وجود نداشته باشد. امروز می گویند« برو کنار بذار باد بیاد»، اگرچه واژه ها تغییر می کنند، اما فرهنگ و عادات قومی کمابیش تکرار می شود. گفته اید که اصلاح طلبی مرده است و این را با چنان خوشحالی گفته اید که انگار قاتل پدرتان مرده است. این موضوع اگر هم حقیقت داشته باشد که ندارد، نه موجب خوشحالی که باید موجب ناراحتی شود. اصلاح طلبی شیوه ای برای رفتار سیاسی است. شیوه ای که می تواند حکومت را اصلاح کند. به گمانم در متون دینی شیعی و قرآن نیز تنها روش توصیه شده برای تغییرات اجتماعی همین است که به آن اصلاح می گوئیم و برگزیدگان قوم کسانی هستند که به آنان مصلحین می گویند. اصلاح تنها شیوه یک حکومت برای ماندن، بهتر شدن و پاسخ دادن به تقاضاهای متغییر یک جامعه است که دوست دارند حکومت نیز براساس تغییر جامعه متحول شود. اگر فرض کنیم که اصلاح طلبی مرده است و واقعا به این نتیجه برسیم که دیگر در ایران حتی مسیح هم نمی تواند اصلاحات را زنده کند، حتما باید عزای عمومی اعلام کنیم. چرا که معنی دیگر نابودی اصلاحات این است که یا باید منتظر انقلاب یا دخالت خارجی برای تغییر باشیم یا اصولا جلوی هر تغییری را بگیریم. آیا شما قائل به این هستید که می شود جلوی تغییرات جامعه را گرفت؟ و آیا خدای ناکرده این قدر ساده اید که فکر می کنید ممکن است جامعه ایران به رنگ حکومت موجود دربیاید؟ آیا واقعا فکر می کنید مردم ایران اینقدر نکبت اند؟ و آیا این سابقه قبلی داشته است؟
آقای بادامچیان!
درست است که شما قزوینی نیستید ولی جزو جوانهای قدیم که هستید. شما چرا؟ شما چرا باید فکر کنید که جریان اصلاح طلبی یا هر جریان دیگری می میرد و دیگر زنده نمی شود؟ مگر اندیشه آیت الله خمینی مرد؟ مگر اندیشه نواب صفوی مرد؟ مگر اندیشه حزب توده و سوسیالیسم مدل حزب توده مرد؟ مگر همین ده روز پیش آیت الله حکیمی درود بر چه گوارا نفرستاد؟ مگر نهضت آزادی مرد؟ در حالی که سی سال است راست هایی مانند شما و چپ هایی مانند آقای محتشمی تلاش کردند که در قیچی فشارهای سیاسی جریان نهضت آزادی را نابود کنند. آیا در تمام این 45 سال که نهضت آزادی وجود داشته، هرگز تا این حد رسمیت و قدرت نفوذ و قدرت دخالت در سرنوشت سیاسی داشته است؟ مگر اندیشه شریعتی مرد؟ مگر اندیشه حجتیه مرد؟ من هنوز آن مجله ای که عکس آقایان عسگراولادی، امانی، بخارایی و دیگران را چاپ کرد و حکم اعدام و زندان های طویل المدت آنان را نوشت، دارم. اگر کسی آن مجله را ببیند و مثل شما فکر کند لابد باید در قبرستان دنبال قطعه مربوط به آقای عسگراولادی بگردد و یا منتظر باشد که حضرت مسیح(ع) سروکارش به بازار آهن فروشها و یا دعانویس ها بیفتد و نعش آقای عسگراولادی را زنده کند. وقتی اول انقلاب قرار شد که طرفداران سلطنت به زباله دانی تاریخ بیفتند، همه فکر می کردند که دیگر هیچ ایرانی به فکر سلطنت نخواهد بود، اما تصدیق می فرمائید که در تمام این سالها بالاخره عده ای طرفدار سلطنت بودند و هستند، برای زنده ماندن هم نیاز به مسیح نداشتند و ندارند. شما هم حتما یادتان نرفته است که زمانی شما و آن 90 نفر نامه ای برای آیت الله خمینی نوشتید و نارضائی خود را از دولت موسوی اعلام کردید، آیت الله خمینی هم به شما اعلام کرد که شماها نمی توانید یک نانوایی را هم اداره کنید، بعد از آن نامه همه انتظار داشتند که شما دیگر در هیچ صحنه ای از صحنه های سیاسی حضور پیدا نکنید و احتمالا به رمان نوشتن بپردازید یا به بازار برگردید، ولی حضرت مسیح از همان حوالی موتلفه رد شد و دستی به سروگوش شما کشید و فعلاحضرتعالی سرومروگنده مشغول زندگی هستید و تازه پسرتان هفت ساله است و آقازاده هم نیست، منتهی معلوم نیست چرا عروس تان 30 ساله است و سالی چند بار به فرنگ سفر می کند. حتی شما هم که کسی امیدی به زنده ماندنتان نداشت، زنده ماندید، چطور فکر می کنید جریان اصلاح طلبی می میرد؟
آقای اسدالله خان!
این دنیا دنیای عجیبی است، روزگاری من آرزو داشتم دروازه بان تیم ملی ایران بشوم، حالا شده ام نویسنده، روزگاری فکر می کردم دلم می خواهد بروم در یک روستا زندگی کنم، اما حالا دارم در بروکسل زندگی می کنم، روزگاری فکر می کردم هاشمی رفسنجانی وقتی برود، دیگر در ایران نمی توان نفس کشید، اما خاتمی آمد و من موفق شدم در مدت چهارسال در دوران خاتمی نه تنها نفس بکشم، بلکه ماهی یک کتاب چاپ کنم، روزگاری فکر می کردم امکان ندارد که بعد از خاتمی مردم ایران تن به حکومت کسی مانند احمدی نژاد بدهند، اما این اتفاق هم افتاد، الآن هم فکر می کنم که احمدی نژاد بعد از دوسه سال توسط خود شما و توسط همین مجلس و با امضای همین رهبر به دلیل عدم کفایت سیاسی برکنار می شود و جریان اصلاح طلب( و نه الزاما جریان مشارکت و مجاهدین انقلاب) قدرت را در دست می گیرند و ایران به سوی بهبود اوضاع خواهد رفت. به عنوان یک برادر کوچکتر به شما نصیحت می کنم اینقدر با قدرت و اعتماد به نفس حرف نزنید، اصولا این مسجد جای این گونه نظر دادن ها نیست. شما دچار یک سوء هاضمه سیاسی شده اید، نمی توانید این غذای انتخاباتی دستپخت بسیج و مصباح و شورای نگهبان را هضم کنید و الآن به نظر من باید فکری جدی برای این سوء هاضمه بکنید. سر ملت را اگر می خواهید کلاه بگذارید به نظر من اشکالی ندارد، همه این کار را می کنند و زیاد هم برای شان مشکل بوجود نمی آید، اما سرخودتان را کلاه نگذارید. اگر فکر می کنید که آرای احمدی نژاد 17 میلیون بوده است، اشکالی ندارد، اینطور فکر کنید، اما حداقل خودتان می دانید که چنین نیست، واقعیت را می توانیم هر جوری که می خواهیم ببینیم. مثلا شما می توانید فرض کنید که تمام آرای هاشمی و احمدی نژاد رای به نظام است و فرض کنید که کسانی که انتخابات را تحریم کردند نهایتا 5 درصد از مردم بودند و بقیه به دلیل بی خیالی و تنبلی در انتخابات حضور پیدا نکردند، اما از سوی دیگر می توانید فرض کنید که اصولا رای احمدی نژاد همان 5.8 میلیون رای مرحله اول است و براساس این رای 17 میلیون به اصلاح طلبان و 12 میلیون به محافظه کاران رای دادند و 20 میلیون هم مخالف نظام بودند که انتخابات را تحریم کردند، یک جور دیگر هم می توان نگاه کرد و آن اینکه طرفداران نظام به هاشمی رای دادند و مخالفان نظام به احمدی نژاد. هزار جور می توان نگاه کرد و نگاهی که شما کرده اید اصلا منطقی تر از بقیه این نگاه ها نیست، من پیشنهاد می کنم در هر نگاهی که می کنید این نکته را در نظر بگیرید که شما دیگر بچه نیستید و الآن سن و سالی از شما گذشته است و مردم انتظار ندارند از شما حرف سیاستمداران ناپخته تازه سال را بشنوند، حتی اگر این حرف را برای دلخوشی سیاستمداران تازه سال می زنید.
جناب آقای بادامچیان!
این خط، این نشان! روزی که چندان دور نخواهد بود، حداکثر تا دو سه سال دیگر رودررو با شما ملاقات خواهم کرد و به شما خواهم گفت: دیدید این بار هم اشتباه کردید؟ اشتباه شما این است که فکر می کنید این موفقیت در انتخابات که با تقلب و دروغ گویی و عوامفریبی و ایجاد جو فشار به دست آمد، چیزی پایدار است. و شما بر اساس بنیانی دروغین می خواهید خانه ای از حقیقت بنا کنید، براساس این بنیان دروغین، خانه حقیقت بنا نمی شود. این انتخابات شاهکار بزرگ جمهوری اسلامی بود، در این اقدام بی نظیر یک رقیب انتخاباتی موفق شد با بدنام کردن مهم ترین چهره های جمهوری اسلامی( هاشمی، خاتمی، کروبی، حسن روحانی، جوادی آملی و...) و حذف افرادی مانند ناطق نوری، روحانیت و تکنوکرات های نظام و مدیران 25 سال گذشته را نه تنها حذف که بدنام کند تا با بدنام کردن آنها، به مردم و کشورهای جهان اثبات کند که در شانزده سال گذشته کشور با دزدی و فساد اداره شده و جمهوری اسلامی و مدیرانش و نظام اداری اش همه علی الاطلاق فاسد بوده اند. این کاندیدا به مردم قول داد که فقر را ریشه کن می کند، عدالت را بوجود می آورد و فساد را نابود می کند، با رانت خواری مبارزه می کند و در مرحله بعد جهان را نیز نجات می دهد و تحت مدیریت ایران اداره می کند. وی با دروغ گفتن در مورد توانایی خودش، دروغ گفتن در مورد برنامه هایش و دادن وعده کارهایی که نمی توانست بکند و نمی خواست بکند، خود را مخالف حاکمیت، مخالف روحانیت، مخالف فقر و مخالف فساد جازد و توانست آرای کسانی که با نظام مخالف بودند بدست بیاورد، کسانی که دلشان خنک می شد که کسی بیاید که بتواند هاشمی و عسگراولادی و سایر طرفداران فساد مالی - بزعم مردم و گفته های احمدی نژاد- را اعدام کند، به قدرت برسانند. پیروزی ای که در عوض این همه از دست دادن بدست آمد این بود که یک مدیر درجه دوم نوکر آقا شد رئیس جمهور مملکت و علی ماند و حوضش. این پیروزی که سراسر با دروغ بدست آمده است چه افتخاری دارد که شما از اینکه مسیح(ع) هم نمی تواند اصلاحات را زنده کند این همه شادی می کنید؟ اگر بواقع اینکه گفته اند چراغ دروغ بی فروغ است، راست باشد، که هست، از روز آشکار شدن اسرار باید ترسید، البته شما بیشتر باید بترسید، چون حتما من کافر بی دین از دید شما هیچ واهمه ای از خداوند ندارم.
آقای اسدالله خان!
اصلاحات در ایران یک روش اجتناب ناپذیر است، حکومت ایران باقی می ماند چون قدرتی بزرگ وجود دارد که این حاکمیت را نگه می دارد. این قدرت در شاخصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نیروی انسانی و موقعیت کنونی جهان قابل تعریف است. و چون این حکومت باقی می ماند مجبور به اصلاح خویش است. حتما خودتان می دانید که ناف اصلاح طلبی را به اسم رضاخاتمی و مصطفی تاج زاده نبریده اند، بلکه هر کس که بتواند یا بخواهد جلوی کاستی ها را بگیرد و معایب بیشمار حکومت موجود را رفع کند، اصلاح طلب است. نیازی هم به آمدن حضرت مسیح نیست تا این مرده را زنده کند، چون این موجود نه تنها نمرده است، بلکه حتی اصولگرایان هم برای بقای خودشان چاره ای جز تکرار روش های اصلاح طلبان و انجام همانها ندارند. همین مجلس به زوربرسرکارآمده خودش اصلاحات را پیش خواهد برد، همین دولت ضعیف و غیر مقتدر مجبور است همان کارهایی را بکند که خاتمی می کرد و هرکس می آید باید همین کارها را بکند. وگرنه تصدیق می فرمائید که هنوز کابینه 17 نفری که قرار بود هفتاد میلیونی باشد به سرانجام نرسیده، آقای خامنه ای تلویحا و تصریحا اعلام کرد که احمدی نژاد موظف است که فقط به کار نوکری فقرا و رنجبران بپردازد و سیاست خارجی و امنیت ملی و اطلاعات و سیاست و فرهنگ ربطی به این کوتوله سیاسی ندارد. حالا هم رهبری و محافظه کاران باید فرش قرمز پهن کنند تا اگر خاتمی و هاشمی و کروبی و موسوی و موسوی خوئینی ها دلشان خواست و منت برسر حکومت گذاردند به این بلهای عقب مانده بگویند که دست راستشان کدام است و دست چپ شان کدام. راست ها یا محافظه کاران یا همان هیات نانواهای بی عرضه هم حالا دیگر باید حداقل برای اینکه در آینده سه سال بعد ایران نقش داشته باشند و بتوانند در قدرت باقی بمانند، دیگر لازم نیست برادری شان را ثابت کنند، باید ثابت کنند که در این سه سال نوکر خوبی برای مردم ایران بودند تا مردم این بار هم اگر از ادب و متانت و تمیزی و سروقت کارکردن شان راضی بودند قراردادشان را برای چند سال دیگر تمدید کنند.
آقای بادامچیان عزیز!
کره زمین گرد است و روی این کره گرد دوار سالهاست که دیگر نمی توان با اطمینان سخن گفت. به همان گونه که نمی توان جریان محافظه کار را از بین برد، به همان گونه هم جریان اصلاح طلب از بین نمی رود، البته طبیعی است آنکسی می تواند بیشتر و بهتر بماند که اثبات کند از گذشت زمان و تجربیات تلخ و شیرین روزگار بیشتر آموخته است. و لابد شما که پیری هستید و انشاء الله تا صد وبیست سال دیگر هم پای تان لب گور نخواهد بود نیک می دانید که این سیب تا بالا برود و پائین بیاید هزار چرخ می خورد. در جمهوری اسلامی آیت الله خمینی شیوه ای را بنیاد گذاشت که به آن تئوری رهبران دوگانه می گویند، همیشه دو نفر( هاشمی- خامنه ای) با بازی های قدرت تلاش کردند تا بیشترین نیروهای انقلاب را در حکومت نگاه دارند، گاهی کسانی آمدند و خواستند این بازی را به هم بزنند، اما انگار این بازی به هم خوردنی نیست. در این بازی دوگانه همیشه یکی اوضاع را نگه می دارد، دیگری آنرا اصلاح می کند. این معادله یک راه گریز دارد، و آن اینکه یکی از طرفین بخواهد دیگری را از بازی حذف کند، این بازی دیگر بازی فاشیستی خواهد شد، جمهوری اسلامی در صورت ورود به بازی فاشیستی قدرت مثل دیوی می ماند که شیشه عمرش بشکند، من فکر نمی کنم که رهبری دلش بخواهد این بازی را عوض کند. شما هم بهتر است به جای زدن حرف هایی که اندازه شما نیست، قبل از اظهارنظر در مورد اصلاح طلبان و مسیح و از این جور چیزهای خطرناک با بیت تماس بگیرید تا بیت شما هم هم قافیه بیت ایشان باشد.
و نکته آخر این که بدان ایدک الله فی الدارین که اصلاح طلبی یک خواست اجتماعی است که هرچه جامعه ایران از جوانی هشت سال قبل به سوی جاافتادگی می رود، بیشتر میل به میانه روی می کند و آن ده میلیون نفری که به هاشمی رفسنجانی رای دادند، اینها پشتوانه بزرگ رفتار عقلانی جامعه ایران در سی سال گذشته اند و تا اینها هستند، زنده ماندن جریان اصلاحات کار دشواری نیست. برای آخرین بار تکرار می کنم که منظورم از اصلاحات خاتمی و جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب نیست، بلکه یک شیوه رفتار سیاسی است.
لطف روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد.
نوشته نبوی

اندیشمند گرامی، دوست عزیزم ناصر کاخساز در شب بزرگداشت مصدق در کلن گفت: مردان بزرگ به تاریخ می پیوندند، مصدق اما برای ما هم چنان موضوع آینده است. چرا که مصدق یادآور پروژه ای ناتمام در تاریخ ایران است. پروژه استقرار دموکراسی و حاکمیت ملی. پروژه ای که با کودتای 28 مرداد ناتمام ماند و تا امروز هم چنان برای ما ایرانیان یک پروژه در دستور است(نقل به معنی از سخنرانی ناصر کاخساز)
چه خوب شد که دوست عزیزم بیژن شاهمرادی از زندان جمهوری اسلامی برخلاف بسیاری از همرزمانمان جان به سلامت به در برد تا بعدها به صورت یک مدیر موفق و میهن پرست ایرانی درخارج از کشور به پشتوانه ای دلگرم کننده برای دوستان و هم رزمان قدیمی اش که حالا چون او دل در گرو ادامه پروژه ناتمام دموکراسی و حاکمیت ملی دارند، بدل شود.
فیلم تئاتر مصدق که تور جهانی آن از پاریس آغاز می شود و قرار است در همه شهرهای بزرگ اروپا و ایالات متحده به نمایش درآید، به همت و همراهی بیژن، و تلاش پیگیر نویسنده و کارگردان رضا علامه زاده و کوششهای بسیاری از دوستان دیگر از جمله مهدی اصلانی حالا آماده نمایش است. دوست گرامی دیگرم هنرپیشه و کارگردان تئاتر ناصر رحمانی نژاد که خود از مبارزان کهنه کار راه آزادی است، در نقش دکتر مصدق، دوست دیگرمان هومن آذر کلاه در نقش سرهنگ آزموده و سایر بازیگرانی که به اسم می شناسمشان و نه به رسم در ماههای گذشته کوشش های خستگی ناپذیری برای آماده کردن و به صحنه آوردن این اثر به خرج داده اند.
بیش از 50 سال از دوران کوتاه نخست وزیری مصدق و کودتای 28 مرداد می گذرد، اما هنوز هیچ کار هنری شایسته ای در زمینه سینما و تئاتر در این باره صورت نگرفته بود. واقعا جای پرسش است که چرا در این 50 سال گذشته کار مهمی در زمینه سینما و تئاتر در مورد این دوره بسیار مهم تاریخ ایران انجام نشده است؟ شاید پاسخ آن را به این صورت می توان داد که از مقطع کودتای 28 مرداد 32 تا انقلاب 57 به مدت 25 سال چنین فرصتی وجود نداشت. اما پس از انقلاب بهمن 57 چطور؟ هم طرفداران نظام سرنگون شده با اندیشه ملی و دموکراتیک مصدق بیگانه بودند، و هم نیروهای اصلی شرکت کننده و موثر در انقلاب هیچ یک به آرمان و راه مصدق تمایل و سازگاری نداشتند. تازه به قدرت رسیدگان که از تبار شیخ فضل الله و کاشانی بودند، از آغاز با هرچه "دموکراتیک و ملی" بود دشمنی داشتند. جریانات چپ هم چنان شیفته رادیکالیزم انقلابی و دشمنی با غرب بویژه آمریکا بودند که خواه ناخواه از اندیشه و آئین مصدق فاصله می گرفتند. نیروهای ملی و دموکرات نیز با چنان پراکندگی و بی سازمانی مزمنی دست به گریبان بودند که صدایشان چندان به گوش نمی رسید. و دست بر قضا شکست انقلاب، انزوای سریع گروههای سیاسی و غلبه و تحکیم استبداد دینی نیز خود نتیجه دوری از همین اندیشه و آئینی بود که 25 سال پیش از انقلاب با کودتای نظامی از قدرت به زیر افکنده شده بود.
حالا بیش از ربع قرن پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی ونیم قرن پس از کودتای 28 مرداد اندیشه میهن پرستانه و دموکراتیک مصدق روز به روز جای بیشتری در میان فعالان سیاسی مخالف استبداد و در لایه های مختلف جامعه ایران بویژه در میان دانشجویان و دانش آموختگان، به خود اختصاص می دهد. فیلم- نمایش مصدق که از تهیه کننده و کارگردان گرفته تا اکثر بازیکنان آن از فعالان گذشته و شناخته شده جریانات مختلف چپ می آیند، نشانه تحول دموکراتیک و میهن پرستانه ای است که اکثریت عناصر و آحاد جریانات چپ در ربع قرن گذشته درمتن آن زیسته و اندیشیده اند.
انگار باید نگرش تنگ نظرانه و ضد دموکراتیک مذهبی برای سالیان دراز قدرت را قبضه می کرد تا جریانات سیاسی ایران که به دلایل مختلف پیوند ارگانیکشان با تاریخ و هویت ملی شان بریده شده بود درمی یافتند که بدون استقرار دموکراسی و حاکمیت برخاسته از اراده ملت دعواهای طبقاتی و گروهی جریانات سیاسی متفاوت، بی معنا، بیهوده و برباد دهنده انرژی و فرصت های تاریخی است.
بازگشت به مصدق به این اعتبار برخلاف ادعای کسانی که از بیداری حافظه تاریخی ملی می هراسند بازگشت به گذشته نیست، مرده پرستی هم نیست بلکه توسل به آموزنده ترین درسهای تاریخ ما است. درسهائی که به ما یادآوری می کند که برای هر ملت منافع و مصالحی هستند که بالاتر از منافع و مصالح طبقاتی و حزبی و گروهی است. و آن منافع ملی است. ملتی که نتواند برای این منافع ملی و همگانی هم راه و هم دل شود در پرتگاه شکست و ورشکستگی قرار می گیرد. جریانات و کنش گران سیاسی جامعه آن گاه که منافع حزبی و گروهی را دانسته و یا ندانسته – فرق نمی کند- بالاتر از منافع ملی قرار می دهند به کژراهه شکست و نابودی می روند، کژ راهه ای که پایان آن نه سربلندی و افتخار که سرشکستگی و تلخ کامی است. شکست و تلخ کامی هم برای آنها و هم برای میهن.
آری اندیشه میهن پرستانه و دموکراتیک که در گذشته مورد تنفر و تحقیر طرفداران انواع مختلف استبداد از نوع پادشاهی آن تا مذهبی و استالینی قرار می گرفت تنها حلقه اتصال ملت برای رهائی از استبداد و استقرار دموکراسی و حکومت قانون در ایران بود. "جبهه ملی" مصدق از همین اندیشه و آئین سرچشمه می گرفت. امروز نیز برای نجات ایران از چنگال استبداد باید همگان منافع ملی را بر تر از مصالح گروهی و فردی قرار دهند و منافع و مصالح ملی را اساس جنبش ملی ضد استبدادی قرار دهند. پیام فیلم-تئاتر مصدق علاوه بر زیبائی های هنری و تحسین انگیز آن تلاشی در خور ستایش در همین راستا است. پیامی که نسل انقلاب برای نسل جوان ایران دارد.
دوشنبه 11 مهر 84
به نام خدا
حضور محترم آقای خامنه ای:
با سلام. تصمیم گرفته بودم دیگر به شما نامه ای ننویسم. چون به نظرم آنچه شرط بلاغ بود در سه نامه خصوصی و یک نامه علنی طی 15 سال گذشته نوشته بودم. حرف بیشتری نیاز نبود. اما اکنون که بحران قریب الوقوع در کشور درمی گیرد فکر می کنم یکبار دیگر چند کلمه به شما گفتن ضرری نداشته باشد اگر چه امید ندارم فایده ای هم داشته باشد.
جناب آقای خامنه ای
دست از این افکار عجیب و غریب بردارید که فکر می کنید تمام دنیا توسط یک هیئت مدیره نامرئی اداره می شود و آن هیئت مدیره و یا به قول جنابعالی دشمن صبح تا شب هم کار و زندگی اش این است که ببیند شما در ایران چکار می کنید و آنگاه علیه شما، یا جمهوری اسلامی یا حکومت دینی توطئه و نقشه چینی کند. تصور شما این است که تمام رهبران دنیا هم از آن مرکز دستور می گیرند. باور کنید دنیا اینطوری نیست. هیئت مدیره هم ندارد. آن دشمن خیالی شما هم وجود خارجی ندارد. مردم و دولت های دنیا هم کار و زندگی خودشان را دارند. ایران هم بخش بسیار کوجکی از اشتغالات آنها است. دوستی کردن با دنیا و دنبال منافع ملت ایران بودن، صلح واشتی، مسیری است که کمک می کند تا این ملت رنجدیده پس از 27 سال، سر به بالین آسایش بگذارد و بالاخره از "شرایط حساس کنونی" بیرون بیاید. اما دوستی با دنیا لوازمی هم دارد که از جمله آنها دموکراسی و حقوق بشر است. نگوئید دیگران نمی کنند و اینها برای ما است. باور کنید اینطور نیست. اولاً وضع حقوق بشر در کمتر جایی از دنیا، به خرابی ایران است. ثانیًا کمتر نظام سیاسی در دنیا به اندازه ایران غیر دموکراتیک و فردی است. ثالثاً چکار به کار دیگران دارید. شما با مردم خودمان درست رفتار کنید. دیگران را در قبر شما نمی گذارند. باور کنید با این افکار، تصویر شما در دنیا چیزی شده، در حدود عیدی امین یا قذافی، حیف از ملت ایران است که دچار چنین جفایی باشد. کمی از پوسته این تفکرات بیرون بیائید.
جناب آقای خامنه ای
خاطرتان هست وقتی رئیس جمهوری شدید دنبال نخست وزیری بودید که از شما حرف شنوی داشته باشد. به همین دلیل آقای مهدوی کنی را کنار گذاشتید و مهندس موسوی را که در آن روزها جوانی از حزب خودتان و فامیلتان بود نخست وزیر کردید. تنها یک سال زمان احتیاج داشت تا معلوم شود هرکس در راس دولت باشد، به مقتضای مسئولیتی که دارد نمی تواند هرروز، از کس دیگری بیرون از دولت دستور بگیرد. این از بدیهیات اداره هر سازمان کوچکی است چه رسد به دولت و مملکت. با مهندس موسوی مشکل پیدا کردید و اگر امام نبود، دور دوم او را نخست وزیر نمی کردید. پس از رهبر شدن هم روی همین هوس و نگرش غلط به مدیریت، بتدریج در همه امور دخالت کردید. در هشت سال گذشته، وقت مملکت را تلف کردید. نیروهای نظامی و امنیتی را وارد سیاست کردیدودر نهایت گروهی را بر مملکت مسلط ساختیدکه حرف شمارا گوش کنند و به اصطلاح رایج، حکومت یکدست شود و یا اگر دقیق تر بگوئیم، تمام ارکان حکومت تابع شما شوند. اما دیدید که در اولین قدم،در دوران انتخابات ریاست جمهوری نهم کاندیدای شمارا کنار گذاشتند و کس دیگری را جلو انداختند و با فشار شما اخیرا به او یک پست دست دوم داده اند. اکنون هم به راهی می روند که ناکجاآباد است. و البته این تازه از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتت بدمد.
پیش بینی سرنوشت سرابی که تحت عنوان دولت مطیع خودتان در انتظارش بودید خیلی سخت نیست و نیاز به هوش خیلی بالا ندارد. گروهی که با بی تدبیری شما بر مملکت حاکم شده اند این تضادها را با این بخش های کشور دامن خواهند زد.
1 – جناح های سیاسی که خواهان تغییر قانون اساسی و ساختار کل نظام بوده و در این انتخابات اخیر هم یکبار دیگر معلوم شد که بزرگترین جناح کشور هستند. تندروی نسبت به این جناح ها، فضای خشونت را تشدید می کند و راه گذار مسالمت آمیز کشور به دموکراسی را سخت تر می سازد. در واقع خشونت ورزی حاکمین جدید با طرفداران دموکراسی، راه گذار محتوم کشور به دموکراسی را ناهموارتر می سازد.
2 – جبهه دوم خرداد وطیفی که از ملی – مذهبی ها تا روحانیون مبارز را در بر می گیرد. با فشارگروههای پشتیبان حاکمین، کنار گذاشتن تمام طرفداران آنها از مشاغل و مناصب و یا به قول انصار حزب الله پاکسازی دستگاه ها از منافقین، درگیری با این جناح را تشدید می کند و فضای کشور را نا امن تر می سازد.
3 – تکنوکراتهای حکومتی که اکثراً از نسل اول و دوران انقلاب هستند و در طی 27 سال گذشته در عمل تحول فکری کرده اند.شعار بازگشت به سیاست ها و ارزش های اول انقلاب آن هم به شکل عوام فریبانه ای که این روزها به نمایش در می آید، چون در عمل مغایر دانش و تجربیات این گروه است با این بلوک قدرت به درگیری می انجامد و منجر به استعفا و کناره گیری بسیاری از آنها می شود.. وزرای آقای احمدی نژاد دو دسته می شوند. یک دسته که عاقل تر هستند در عمل با بدنه کارشناسی دستگاه های دولتی همسویی می کنند، آنگاه با گروههایی چون انصار حزب الله و کیهانی ها درگیر می شوند که ازهم اکنون روی طبل تصفیه می کوبند و صحبت از حضور منافقین در دولت می کنند. دسته دوم بر سر سیاست های قبلاً شکست خورده تندروانه پافشاری می کنند و با بدنه اجرایی دولت و تکنوکراتهای حکومتی دچار مشکل می شوند و دولت ناتوان را ناتوان تر می سازند. نگاهی به صدرالمشاورین آقای احمدی نژاد بیاندازید که بدلیل تندروی در همین کارها درزمان دکتر ولایتی از وزارت خارجه اخراج شد. حالا می خواهد همان کارها را در سطح یک کشور انجام دهد.
4 – جناح سنتی بازار و هیئت مؤتلفه که عملاً از زمان انتخابات کنار گذاشته شده اند و تندروهای حاکم درصدد حذف آنان هم هستند. اگر چه باج هایی هم به آنها داده شده است اما منطق قدرت نظامی حاکم کار را به درگیری با آنها می کشاند. این کشمکش ابتدا در مجلس چهره نشان می دهد و سپس به قوه قضائیه و پاره ای نهادهای زیر نظر شما کشیده می شود.
5 – روحانیت مبارز تهران و مدرسین حوزه علمیه قم و جناحهای سنتی تر روحانیت.بخصوص آنکه در همین ابتدای کار آقای احمدی نژاد کسی را مشاور امور روحانیت خود کرده است که سالها در بخش اطلاعاتی و امنیتی روحانیت مشغول کار بوده است. همچنین بال و پر گرفتن روحانیونی چون آقای مصباح یزدی که فاقد وزن حوزوی هستند و سطح گسترده ای از تنفر در حوزه ها را برای خود یدک می کشند، اختلاف روحانیت با حکومت را تشدید می کند.اولین نمود آن را در اجلاس اخیر مجلس خبرگان مشاهده کردید که دنبال تغییر آئین نامه انتخابات خبرگان بودند تا شاید بتوانند در انتخابات سال آینده خبرگان اکثریت را به دست آورند و سپس حضرتعالی را عزل نمایند. البته جالب است که گروه آقای مصباح یزدی و نظامیان حامی ایشان هم همین خیال را در سر دارند و می خواهند با همین آئین نامه فعلی، مجتهدین خودشان را وارد انتخابات کنند و اکثریت را بگیرند و صندلی را از زیر پای شما بکشند.
6 – خود جنابعالی و بیت رهبری مرکز بعدی اختلاف است. وقتی گروهی با اسلحه وارد سیاست شوند دلیلی ندارد که از شما یا کس دیگری حرف شنوی داشته باشند. کما اینکه در جریان انتخابات هم کاندیدای مورد حمایت شما و فعالین بیت جنابعالی، کس دیگری بود و در آخرین لحظه کنار گذاشته شد. در مورد وزرا هم از همین ابتدای امر به پاره ای از پیشنهادات شما ترتیب اثر نداده اند. بخصوص در مورد وزات خارجه این گروه راه خود را رفته است.بعد از این هم مطمئن باشید هرچه شما بیشتر برایده آل خود که دخالت در امور اجرایی است پافشاری کنید بیشتر هیچ کاره خواهید شد. غولی را که از چراغ بیرون آورده اید گریبان خودتان را قبل از همه گرفته است، هیچ چاره ای ندارید جز اینکه بخشی از فرماندهان نظامی و امنیتی پشتیبان آقای احمدی نژاد را عزل کنید و قدرت نظامی را از آنها بگیرید. کاری که شروع کرده اید ولی فایده ای ندارد، نیروهای پشتیبان خودرا با آنها گره زده اید . با این کار در صف این نیروها شکاف ایجاد می کنید. متأسفانه راه دموکراتیک و حضور مردم و نهادهای مردمی چون مطبوعات را در سیاست بسته اید و در چند سال گذشته دائماً آنها را سرکوب وتضعیف کرده اید. اگر به همین راه که آمده اید ادامه دهید چاره ای جز مقابله اسلحه بااسلحه نخواهید داشت.
7– وزارت اطلاعات و نهادهای اقتصادی و امنیتی وابسته به آن مشکل دیگری است که با هجوم سازمان امنیت موازی برای تسخیر این وزارتخانه، منجر به واکنش های تندی خواهد شد. ترورهای اخیر تنها مقدمه ای بر مشکلات آتی خواهد بود.
8 – سپاه پاسداران انقلاب اسلامی محل دیگر نزاع است. شما بهتر از من می دانید که سپاه، ارگانی بصورت اطاعت محض نیست و از روز نخست با اما و چرا تأسیس شده است. علی رغم تصفیه های مکرر، باند کودتاچی حاکم بر آن محبوبیتی در بدنه سپاه ندارد و مشکل اصلی آنها با بدنه و بخش بزرگی از فرماندهی سپاه است. وقتی پای قدرت سیاسی و اقتصادی هم بیش از پیش به سپاه باز شود، این تضادها تشدید می شود.
9- بحران بعدی با دنیا است. سیاست های تروریستی و شاخ و شانه کشیدن برای دنیا و تندروی های بچگانه، خوب یا بد، درست یا غلط با جهت عمومی دنیا همخوانی ندارد. ممکن است تصور کودکانه حاکمین جدید، تشکیل یک جبهه تروریستی از بخشی از مسلمانان برای به هم زدن روال فعلی دنیا باشد. اما این کار همانطور که در 27 سال گذشته نشان داده شد، حاصلی جز اتلاف منابع ملی و تحلیل بردن توان یک مملکت ندارد. دنیا نیز واکنش نشان می دهد. دیدید چگونه چند سال حرکت دیپلماتیک کشور برای جذب اروپا، ظرف یک ماه از دست رفت. نطقی را که برای آقای احمدی نژاد، خود شما پسندیده بودید و تصحیح کرده بودید، در سازمان ملل مورد تمسخر محافل دیپلماتیک قرار گرفت و حاصل آن هم در فاصله کوتاهی صدور قطعنامه حکام آژانس بین المللی انرژی در محکومیت ایران شد. البته بی اعتنایی شما به درخواست محافل بین المللی برای آزادی گنجی هم در این امر تأثیرزیادی داشت. حالا تمام امید شما باید به روسیه ای باشد که همیشه بیشترین کلاه را بر سر ملت ایران گذاشته است و شبح سنگین تحریم هم دور سر ملت و کشور ایران دور می زند. بعد هم معلوم نیست به نذر چه کسی باید این همه هزینه بپردازیم. آخرش هم اگر تمام دنیا کن فیکون شود، چیزی عاید ما نمی شود. مایی که در اداره کشور خودمان درمانده ایم و یک مشکل ترافیک یا آلودگی هوا یا فساد در قوه قضائیه را نمی توانیم حل کنیم، معلوم نیست چه پیامی برای دنیا داریم. به قول قدیمی ها اگر بیل زن هستیم، اول باغچه خودمان را بیل بزنیم بعد برای دیگران تعیین تکلیف کنیم. به هرحال دور جدیدی از بحران با دنیا،مردم را در یک دور نوین از سختی و ناراحتی قرار می دهد.
10- و بالاخره بالاترین بحران و درگیری با مردم است. کافی است ازمیان گروههای مختلف اجتماعی تنها به سه گروه اقلیتهای قومی ، زنان و جوانان نگاه کنید. هر سه گروه مطالبات روشن اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دارند که 27 سال است دولت های مختلف هر از گاهی با آنها کلنجار رفته اند و همواره نیز به نوعی مصالحه و کوتاه آمدن راضی شده اند بدون آنکه البته فکر اساسی هم برای مشکلات این گروههای اجتماعی بکنند. حالا نوبت این دارودسته جدید است که می خواهد با خواست های این گروههای اجتماعی کشتی بگیرد. آنهم با گماشتن یکی از بدنام ترین و مخوف ترین چهره های اطلاعاتی در رأس وزارت کشور که مستقیم ترین وظیفه را در این مورد دارد. کشور ایران در سطوح مختلف و در میان گروههای گوناگون اجتماعی بصورت انباری از تضادها و مطالبات انباشته درآمده است که گاهی نیز پرده هایی بسیار خون آلود بر آنها کشیده شده است. صبر و حوصله و عقل و درایت بسیار بالایی می طلبد که با تأنی و حوصله و حسن نیت بتوان کشور را از مرحله کنونی عبور داد و سرآن را به سلامت بربستر آرامش و دموکراسی قرار داد. حرکات حاکمین جدید تنها چند گره محکم تر بر کلاف پرگره و کور کشور خواهد زد. مملکت ایران و نیروهای موجود درآن بزرگتر از آن هستند که چند نفر تازه به دوران رسیده در قدرت بتوانند آن را به راحتی از گلو پایین دهند. یادتان باشد که آدم هابه هر صورت با یکدیگر اختلاف سلیقه دارند و آن یکدستی که فکر می کنید هرگز پیش نمی آید. در سیاست یا هر کار جمعی دیگر اختلاف نظر و سلیقه قطعی است. دو راه دارید یا این اختلاف را به رسمیت بشناسید و آن را قانونمند سازید که در این حالت می شود دموکراسی و یا سرکوب کنید و همه را یکدست بخواهید که آخرش می شود امثال حکومت صدام حسین که کار آمدی ندارد و ملت عراق بدبخت می شود و دنیا به جانش می افتد. نگاهی به اختلافات مجلس هفتم و یاهمین کابینه تازه تأسیس بیاندازید تا ببینید چرا آن یکدست سازی ها سرابی بیش نیست.
جناب آقای خامنه ای:
شما به هر صورت 27 سال تجربه در اداره کشور دارید. بعید است که ندانید مبارزه با فقر و تبعیض و فساد که شعار شما است با نمایش راه انداختن و روی زمین نشستن حل نمی شود.سا ده زیستی امر خوبی است اما نه جلوی دوربین ها. نام این کار ریا است. فقر در کشور ما جدی است. درآمد سرانه کشور نسبت به سال 56تا سی درصد برای هر ایرانی پایین آمده است. اما درمان آن با افزایش درآمد نفت هم عملی نیست چون این افزایش حداکثر می تواند درصد اندکی در تولید ناخالص ملی تأثیر گذارباشد. تا ایرانی ها دلخوش نباشند و سرمایه گذاری و تولید نکنند و تولید ناخالص ملی را بالا نبرند و در واقع تا چرخ مملکت به حرکت نیفتد مسئله فقر حل نمی شود. برگرداندن درآمد سرانه ایرانی ها به همان سطح سال 56 نیاز به تولید ناخالص ملی حدود سیصد میلیارد دلار دارد یعنی بیش ازدو برابر وضع فعلی. درآمد نفت حداکثر به 40 یا 50 میلیارد دلار خواهد رسید. یعنی 15% آن تولید ناخالص ملی مورد نیاز برای رسیدن به درآمد سرانه سال 56. الباقی را باید بخش های صنعتی و کشاورزی و خدمات کشور و در واقع ملت ایران تولید کنند. برای این کارایرانی ها باید محیط امن و آرام و قوانین مناسب و دولتمردان عاقلی را ببینند تا با دلخوشی به سرمایه گذاری و تولید در بخش های صنعتی و کشاورزی و خدمات بپردازند. نگاهی به رکود بازار بورس تهران یامعاملات ملک یا خروج وحشتناک ارز از کشور بیاندازید تا ببینید که اقتصاد کشور و مردم چگونه واکنش نشان می دهند. باور کنید این دیگر توطئه دشمن جهانی نیست. بدیهیات علم اقتصاد است. ببینید برای حل مشکل فقر در جامعه چطور راه برعکس را رفته اید و یک دولت خروس جنگی و خط و نشان بکش برای مردم و دنیا سرکار آورده اید.
در خصوص تبعیض هم حتماً با من موافقید که اصلی ترین و پایه ای ترین درمان رفع تبعیض، حاکمیت قانون است. باید قوانین روشن و مشخص و قوه قضائیه مستحکمی وجودداشته باشدو شاه و گدا در مقابل ان مساوی باشند تا اصولاً صحبت از رفع تبعیض معنی داشته باشد. نهادهای فراقانونی و در رأس تمام آنها وجود خود حضرتعالی مهم ترین عامل عدم حاکمیت قانون است. نگاهی به چند سال گذشته بیاندازید و ببینید که چگونه نهادهای منسوب به شما از هر مجازاتی رهایی یافتند. یک قلم نگاهی به روزنامه کیهان و سرنوشت تمام هتاکی ها و تهمت زنی های آن بیاندازید و ببینید که گویی در مقابل آن هیچ فریادرسی نیست و آنچه با هرکس بخواهد می کند و هیچ مرجعی برای رسیدگی نیست.یا سرنوشت حمله کنندگان به خوابگاه دانشجویان یا عاملین قتل های زنجیره ای و یا شکنجه کنندگان شهرداران نواحی و معاونین شهرداری ودهها مثال دیگر. درتاریخ قرن نوزدهم ایران صحنه خیلی جالبی داریم. وقتی ناصرالدین شاه از سفر سوم فرنگ برگشت تمام درباریها را جمع کرد و گفت در آنجا آنچه دیدم قانون بود و ساعتی از حاکمیت قانون و لزوم آن برای کشور دم زد. یکی از درباریها نقل می کند که در آن جمع هیچ کس جرأت نکرد بگوید که اعلیحضرت عامل اصلی عدم حاکمیت قانون خود شما هستید. حالا نقل شما است.دم از تبعیض و مبارزه با تبعیض می زنید و می زنند اما یک نفر نمی گوید تا شما و منصب رهبری ماورای هر قانونی قرار دارد و به هیچکس هم پاسخگو نیست رفع تبعیض و حاکمیت قانون غیر ممکن است.نگوئید مجلس خبرگان مقام رهبری را ممیزی می کند که نمی کند. تمام وکلایش از فیلتر شورای نگهبانی رد شده اند که منصوب شما است و در عمل هم حتی یک مورد دیده نشده که این مجلس لااقل برای حفظ ظاهر هم که شده علنی و در مقابل ملت به یک عملکرد شما یا نهادهای زیر نظر شما انتقاد کند. اینهمه انحراف و خرابکاری در نهادهای زیر نظر شما مثل رادیو و تلویزیون و نیروی انتظامی و قوه قضائیه و بنیاد مستضعفان و ستاد اجرایی فرمان هشت ماده ای امام و بنیاد شهید و سازمان امنیت موازی و سپاه پاسداران و دهها ارگان دیگر وجوددارد. اما جالب است حتی یک مورد هم تا کنون مطرح نشده است. متوجه می شوید که چرا مبارزه با تبعیض با ساختار کنونی و تمرکز قدرت در دستان شما عملی نیست. لطفاً سراغ تئوری مندرس تقوای رهبرهم نروید که اگر نداشته باشد بطور اتوماتیک از رهبری ساقط است. اکثریت کارها و خطاهایی که یک رهبر سیاسی می کند از دایره معمول تعاریف تقوا بیرون است. مثلاً وقتی در کردستان تصمیم می گیرید مردم را سرکوب کنید، تعاریف رایج تقوی با این تصمیم شما کاری ندارد. اگر بالاترین جنایتها را هم در آنجا مرتکب شوند، بر دامن این تقوای تعریف شده رایج گردی نمی نشیند. یا اگر هرکس به شما نامه ای بنویسد و یا انتقادی بکند جایش در زندان و مستحق حکم محکومیت باشد، نسبت به تعریف تقوای حاکم خللی وارد نمی شود. یاهمین سیاست معروف شما که معتقدید مردم باید از حکومت بترسند و مطبوعات نباید روی مردم را به حکومت باز کنند را در نظر بگیریم. بر اساس این سیاست در سالیان اخیر مطبوعات را بسته و منتقدین را به بند کشیده ایدو موجی از افسردگی و دلسردی در مردم ایجاد کرده اید بازهم این خطایا برابر تعاریف موجود، از تقوای شما کم نمی کند. چون تعاریف رایج تقوا، تنها در حدود اجرای احکام شرعی دور می زند که اکثراً در حوزه فردی جای دارند و مهم ترین مسائل اجتماعی که با سرنوشت مردم سروکار دارد از آن دایره بیرون است. در تاریخ اسلام صحنه بسیار تکان دهنده ای وجود دارد. چند سال پس از شهادت امیرالمومنین و استقرار معاویه بن ابی سفیان بر مصدر حکومت، پیرزنی از اهل کوفه، به دلیل بی عدالتی که در حق پسرش شده بود به شام رفته و هر روز جلوی کاخ خلیفه دادخواهی می کرد و سروصدا به راه می انداخت. تا بالاخره یک روز خلیفه تصمیم گرفت خودش با او صحبت کند. وقتی آن پیرزن در مقابل خلیفه نیز درشتی کرد و از حق دادخواهی برای پسرش کوتاه نیامد، معاویه جمله ای در مذمت علی (ع) گفت که به نظرم یکی از بهترین تعریف ها از روش حکومتی علی (ع) است. او گفت:" خدا لعنت کند آن علی را که طعم مخالفت با حکومت را به شما چشاند." ظاهراً امروزه از معاویه بایدعذرخواهی کنیم. آن بدبخت به صراحت امروز شما برای مردم شاخ و شانه نمی کشید. خنده دارتر این اتوماتیک بودن است. در مملکت استبدادزده ای مثل ایران که استبداد باز تولید می شود، اگر دهها نهاد نظارتی و کنترل هم برای مردم طراحی کنی باز هم امکان مطلقه شدن قدرت و عدم تمکین آن به خواست مردم وجوددارد، چه رسد به اینکه قدرت بیکرانی مثل ولایت فقیه داریم که در واقع هر کاری دلش می خواهد می تواند بکند و به هیچکس هم جواب ندهد و مردم هم راهی برای پایین آوردن او از مسند قدرت و یا نظارت بر او ویا انتقاد از او ندارند وبعد بگوئیم یک روزی که تقوا نداشت خودش اتوماتیک عزل می شودو از مصدر قدرت پایین می آید.
در مورد فساد که بشکل فساد اقتصادی و رانت خواری و اعتیاد و فحشا و فسادهای اجتماعی و مهمتر از همه تزلزل ارزش های اخلاقی، ارکان کشور را فراگرفته است، نیاز به وارونه کردن تمام روابط موجود است. باید دخالت حکومت در بسیاری از حوزه ها راکم کرد. اما درست راه برعکس اتخاذ شده و قرار است دخالت حکومت افزایش بیابد. اجازه بدهید یک قلم به فساد اقتصادی و رانت خواری بپردازم. مطمئناً برای مقابله با این بلیه در کوتاه مدت باید دست رانت خواران اقتصادی را کوتاه کرد و در میان مدت باید ساختار اقتصادی کشور را از اقتصاد حکومتی و دولت سالار به اقتصاد خصوصی و بازار آزاد تغییر داد و البته در دراز مدت هم سایر روابط اجتماعی که بر اقتصاد تأثیر دارند باید اصلاح شوند و زمینه فساد از آنها ریشه کن شود. حالا فرض کنید چند نفر پیدا شده اند و می گویند می خواهند با فساد اقتصادی مبارزه کنند. از نمایش و شو درآوردن مثل روی زمین نشستن که بگذریم باید بتوانند جلوی رانت خواری را بگیرند. آیا می توانند دست شرکتهای سپاه را از پیمانکاریهای کشور و واردات لوازم خانگی و معاملات نفتی و تولید خودرو و دهها فعالیت دیگر کوتاه کنند؟ آیا می توانند سهمیه آقای مصباح یزدی از واردات شکر صنعتی را متوقف کنند؟ آیا می توانند بیش از 5 هزار واحد املاک و مستغلاتی را که توسط ستاد اجرایی فرمان 8 ماده ای امام مصادره شده را به صاحبانش برگردانند و مزایایی را که یک عده از قبل این موسسه و موسسات نظیر آنها که همگی زیر نظر شما هستند بدست آورده اند متوقف کنند؟ آیا می توانند تمام رانتهایی را که آقای واعظ طبسی و یا ری شهری و یا دیگران به نام امامان و امام زاده ها استفاده می کنند موقوف کنند؟ اگر بکنند آنگاه شما باید با یک بودجه محدود دولتی، شفاف و روشن و منعکس در ردیف های بودجه و زیر نظر ذیحساب وزارت دارایی سرکنید. در این صورت پول برای پرداخت شهریه برای طلاب و یا پشتیبانی گروه های فشار و یا دهها هزینه دیگری را که بیت شما انجام می دهد از کجا می آورید؟ اگر امیرکبیر در ظرف سه سال توانست راه دزدی را در این مملکت ببندد، دلیلش این بودکه اول بودجه ناصرالدین شاه را دردست گرفت و محدود کرد و بعد به سراغ دیگران رفت. اگر چه آن بزرگوارجانش را هم گذاشت اما لااقل راه درست رانشان داد. آیا به نظر شما با رانت خواری بزرگ و سازمان یافته ای که عمدتاً در اطراف شما و در موسسات زیر نظر شما وجود دارد، می توان صحبت از مبارزه با فساد اقتصادی کرد. به نظر شما نمایش های کمدی آقای احمدی نژاد مثل روی زمین نشستن در مقابل دوربین تلویزیون تا چه حد با یک مبارزه جدی با فساد مربوط است؟
می گویند خود کرده را تدبیر نیست. شما این کشور را به این شکل درآورده اید و شما هم باید پاسخگو باشید. تکلیف امثال من روشن است. به دنبال تغییر قانون اساسی فعلی و تدوین یک قانون اساسی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر هستیم. نقطه شروع این کار را هم برگزاری یک رفراندوم آزاد با نظارت نهادهای بین المللی برای تعیین تکلیف قانون اساسی فعلی می دانیم. برای رسیدن به این مقصد هم چاره ای جز سازماندهی مقاومت مدنی در مقابل قدرتمدارانی که در مقابل این خواسته مردم می ایستند نداریم. اما نمی دانم شما می خواهید چکار کنید. مطمئناً دروغ هایی را که در مورد شرکت مردم در انتخابات گفته اند دیگر شما باور نکرده اید. لااقل به گزارش های محرمانه اعتماد کنید و مطمئن باشید کمتر از 30% مردم در انتخابات شرکت کرده اند. اگر به بحث های برون دینی اعتقادی ندارید و به رأی اکثریت مردم قائل نیستید، لااقل به بحث های درون دینی و فتوای اکثریت فقها توجه کنید. به موجب فتوای اکثریت فقها حکومت وقتی برای فقیهی مسجل می شود که مستظهر به رأی اکثریت مردم باشد. با آقای منتظری دشمن هستید و لابد فتوای ایشان را قبول ندارید، با آقای سیستانی چطور؟ بعید است حرف غیرشرعی و غیرعقلی آدم هایی چون آقای محمد یزدی مورد قبول شما یا هرآدم عاقلی باشد. ایشان می گویند منصب ولایت فقیه را یک نوع نصب الهی قلمداد می کنند و وظیفه خودشان راکشف این انتصاب الهی می دانند و نه رأی دادن. می دانید این حرف یعنی چه؟ یعنی نعوذبالله، شما یا هر آدم دیگری در این منصب، هم طراز پیامبران و یا امامان شیعه می گردد. می دانید چه حقه بازی بزرگی دراین حرف نهفته است و می تواند تا چه حد مورد سوء استفاده شیادان قرار گیرد. بیائید با مردم صریح باشید. اگر شما هم به این قبیل حرف ها اعتقاد دارید، صریحاً اعلام کنید تا مردم هم بدانند که شما چگونه برای خود یک نیمچه پیامبری و نظرکردگی الهی قائلید. فقهای شیعه هم بدانند که شما چه در سر دارید، آن گاه نه فقط اطاعت از شما جایز نیست، بلکه مبارزه با شما واجب شرعی می شود. و اگر به این حرف های مشکوک امثال آقای یزدی باور ندارید که فکر می کنم نداشته باشید، در آن حالت چاره ای جز اخذ رأی مردم، برای مشروعیت حکومت خود ندارید. رأی مردم را هم در یک انتخابات آزاد می توان اخذ کرد، نه از طریق یک مجلس خبرگان دست چین شده. کاشکی به نصیحت مصلحانی مثل اکبر گنجی گوش می کردید که شما را به شرکت در یک انتخابات آزاد و اخذ رأی اکثریت مردم دعوت می کنند، و در صورت عدم رأی اعتماد مردم کنار می رفتید. کاشکی تا دیر نشده بابت تمام دهن کجی هایی که به ملت کرده اید از مردم عذرخواهی می کردید و کنار می رفتید. واقعیت این است که شما کشور را بسیار بد اداره کرده اید خاطرم هست وقتی صدام حسین به کویت حمله کرد و به زور متحدین از آنجا بیرون رانده شد و مملکتش هم دچار تحریم سازمان ملل شد، شما در یک سخنرانی به درستی از او انتقاد کردید و گفتید این چگونه رهبری است که کشورش را دائماً به مشکل و بدبختی دچار می کند و مردمش را به زحمت می اندازد. اکنون قدری به خودتان نگاه کنید و ببینید ملت و مملکت را کجا برده اید. می دانم در دلتان به این حرف های من می خندید و متأسفانه از باده قدرت مستید. فکر می کنید بر خر مراد سوار هستید و مخالفین را قلع و قمع کرده اید، اشتباه می کنید. سرنوشت ادامه مسیر فعلی روشن است. در تاریخ ایران و جهان بارها اتفاق افتاده است. تا دیر نشده می توانید با همراهی با مردم از خسارت بیشتر به کشور جلوگیری کنید. خود دانید.